تبليغاتX
"بغض بید"

"بغض بید"

با تو شعرام همگی رنگ بهاره
باتو هیچ چیزی دلم کم نمیارهههههههههه
وقتی نیستی همچی تیره و تارههههههههههههه
کاش ببخشی خطاهامو دوبارهههههههههههههه
ای خدیا مهربون دلم گرفتهههههههههههههههههه
ازین ابر نیمه جون دلم گرفتهههههههههه
از زمین و اسمون دلم گرفتهههههههههه
اخه اشکامو ببین دلم گرفتهههههههههههه
تو خطاهامو نبین دلم گرفتههههههههه
تو ببخش فقط همینننن دلم گرفتههه
تو ی لحظه های من شیرین ترینییی
واسه عشق و عاشقی تو بهترینییییییییییییییی
کاش همشه محرم دلم تو باشیییییییییییی
تو بزرگی اولین و اخرینییییییییییییییییی
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 21:12 توسط ستوده|

                                                   

 

 

خاطرمان باشد ، شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !!!!

 

پ ن: فکر کنم جز نوشتن تو وبلاگ ..کم کم داریم همدیگه رو هم فراموش میکنیم ....!!

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/26ساعت 15:39 توسط ستوده|

 برگ پاییزی

هنوز نیامده دارد خودش را نشان میدهد ..

هنوزم با وفاست و یک سی رو مانده به آمدنش

دارد خودنمایی میکند

به نیشم میخندد..

مهرش را به رخم میکشد ..

از سپیده تا بحال

بازی بازی با پرده یاتاق تنهاییم ..

قایم باشکک بازی میکند با من

سر صبحی با هم شوخی کردیم

برایش ناز کردم و پیراهنم را به تن بادی اش سپردم

اوهم نوازشی از سر نسیم مهرش بر من کرد ...

لبخندو چشمکی زدم و لخت لختان خودم را به خواب زدم ...

او همچنان نوازشم میکرد

حس خوب نوازش خنکش مرا بخواب برد

بیدار که شدم

جای خالیش احساس میشد

ولی هنوز از تردی طروات دستانش روی تن احساسم مستی میکردم ..

نشسته ام اینجا ...

به حجم فاصله با تو فکر میکنم ...

که باز از در حیات وارد میشود و بوسه ای به گونه یاحساسم میزند...

باز پرده را به بازی میگیرد ...

فکر میکنم پرده خشونت بادی اش را میگیرد

هرچه که هست ..

بدجور تمام احساس مرا به بازیچه گرفته

این گام پاییزی

*نسیم *

نوشته ای از ساز تنهایی

 

 

 

 

 

دردیست آشنا به غربت خاکی تکیده از الک زندگی

به نرمی دستان تو وانگشتان کوچک تو

شاهدی برایم خواهد بود تا مثال روزهای زنده بودنم در تاریخ سر رسیدی ثبت باشد.

گفتارم سنگینتر از همیشه از دردی آشنا ونزدیک میگوید که مرا هزاران بارها دور میکند.

آرایه یادم به من گفت تا ترانه ای از شبنم صبحگاه در ترنم اشکان پنهان بسازم.

بی شک در انتها مقصدی باید باشد که دنیایت مضطرب اوست.

خیال و وهم آرایش های ذهن کوچک تو بودند که واقعیتی در صورت سیلی خورده ام ساختند.

از همین امشب واز همین ثانیه دانستم که  بازهم ادامه خواهد داشت پس ترسی بر انگشتان لرزان ونحیفم برای نوشتن نخواهد بود.

گذری بر پلی شکسته در پشت سرم کردم ودیدم همگان حرفی دارند در دلها،اگر خود را ساقی عشق او دانند.

این را از شعر تو دانستم،این را از شعر تو دانستم،این را از شعر تو دانستم.

احساسم، میخواهم از تو بسازم نخی برای دار قالی افکار خود تا همچون کرمی در پیله بماند تا افشا نشود از گویش های محلی

رفتنم نشان از چه میداند در تمانینه خاکی؟ از چند سنگ کوچک که شاهدی استوار بر این خاک خواهد بود؟؟؟

باز هم آسمان،باز هم ستاره،باز هم هلالی نیمه از ماه،باز هم ابری نیمه سنگین بر خاطراتم وباز هم بوی نم باران

در گشتاز رویای پرواز به 5 پایی زندگی که میرسیدم پروانه دلم شروع به سوختن میکرد وشنیدن اما واگرها ونشدها

نمیدانم چرا گوشهایم سنگین  نشان های محلاتی میدهد و هیجان برای رسیدن راهی نامعلوم بر سینه ام هک میشود تا شاید برای رهروان راه تو نشانی از ایثار باشد.

بار الها،خدایا در وصف بخشش تو چه گویم که مرا اینچنین قضاوتی نباشد.........

بار الها تشنه ام واندکی قطرات باران بخشش تو خواهم تا شفیع من شوند در رفتن وپر کشیدن همچون ناقوس پنهان

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

نشانی از بی نشانی

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/01ساعت 10:21 توسط ستوده|

 

 

یادمه یکی دو سال پیش وبلاگا و صاحباشون خیلی شاد تر بودن

یادمه همش خنده بود و خنده

نمی ذاشتیم غم تو دل کسی بیاد

نمی ذاشتیم کسی تنها باشه

همه ی روزا خوب بودن و روز بد نداشتیم

هممون از شادیهامون می نوشتیم

ولی الان چند وقته که ....

دوست دارم برگردم به همون روزا

اون روزایی که اشوک با اسم نقطه برام شعر میذاشت و تا مدت ها دنبال این بودم که بدونم کیه ...اون روزایی که میرفتم وبش و هر روز برام ارزو میکرد شاد باشم ...روزایی که هر روز و شب منتظر بودیم تا یکیمون باشه و با هم حرف بزنیم ...روزایی که یلدا رو بهم معرفی کرد ..داشتن وب مشترکمون ...که نمیدونم چی شد یه دفعه همه چی بهم ریخت ...

اون روزایی که ثونار و الهه و سزار بودن و نمیذاشتن لحظه ای تنهایی رو حس کنم ....

اون روزا و شب هایی که منو ثونار تا شب با هم بودیم ...

شب هایی که دلفین با من بود و هیچ چیز باعث جداییمون نمیشد ..روزی کهب ا هم مترو قرار گذاشتیم و همو دیدیم ...

حضور فرهاد و ارامش و وفاداری که داشت

اون روزایی که حتی اقای فتحی میومد با این رتبه بندی های مجازیش میخندیدیم ...

اون روزایی که تنها سبزه قبای هیچکس بود و از غم و عصبانیت هاش و ...مینوشت ....شبایی که با هم چت میکردیم و میخندیدیم ...

داستان سگ و ماهی لیز و ....

 

اون روزایی که سزار تو وبش داستان زندگیشو به طنز مینوشت ...

روزایی که ملوس بود و خنده ها و شوخی های بی دغدغه اش ...

روزایی که علی بود و با شادی از روز مره هاش و خندیدن ها یا مسایل سیاسی مینوشت ...دعواهای سیاسیمون ....

روزایی که امیر تند تند اپ میکرد و امیر خان بود ...

روزایی که فاطمه گلم از غصه هاش میگفت یا برا شاد کردن دله عموش از خندیدن هاش مینوشت ...

روزایی که مرمربانو از البرز مینوشت و ما سر البرز دعوا میکردیم ...

روزایی که غریب اشنا برام تفال میزد و تو وبش مینوشت ....

روزایی که قاسم هنوز مجرد بود و این گوشه کنار از کاشان و روز های داغش مینوشت ...

محمد رضا اق بزرگ و چرت و پرتاش ....

مریرزا و هویت مجهول الهویه اش

سفیر عشق و شعر های ناب تنهاییش .

روزایی که سیب ترش نگران درساش بود ...منم عاشق سیب سبز ترش بودم ...

 

اون روزایی که با ترنم و سزار می رفتیم وب هیچکس مردم آزاری می کردیم

اون روزایی که ثونار زلزله بود

اون روزایی که من اینهمه دغدغه نداشتم و بی خیال همه چی بودم

اون روزایی که ....36_1_4.gif

فکر کنم هیچ وقت به اون روزا بر نمی گردم

پس

یادش بخیر

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/06ساعت 11:59 توسط ستوده|

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

بخواب اي دختر آرام مهتاب

ببين گل هاي ميخك خسته هستند

تمام اشك هايم تا بخوابي

ميان مخمل چشمم شكستند

 

بخواب اي پونه ي باغ شكفتن

گل اندوه امشب زرد ِ زرد است

هوا را زرد كرده عطر پاييز

فضاي پاك ايوان سرد ِ سرد است

 

بخواب اي غنچه ي بي تاب احساس

فضاي شهر شب بوها طلايي ست

بهار ِ سبز عاشق ها خزانست

خزان بيقراران بي وفايي ست

 

بخواب اي مرغ نا آرام دريا

گل آرامشم تنهاي تنهاست

اگر امشب ز ِ بي تابي نخوابي

دلم تا صبح در چنگال غم هاست

 

بخواب اي شبنم نيلوفر ِ دل

دوچشمان تو رنگ موج درياست

ميان كوچه ها ي زندگاني

گل شادي فقط در باغ رؤياست

 

بخواب اي هديه ي ناز سپيده

كه دنيا يك گذرگاه عجيب است

هميشه نغمه ي مرغان ِ عاشق

پر از يك حسّ نمناك و غريب است

 

بخواب اي برگ تب دار شقايق

بدان عاشق هميشه ارغواني ست

همين حالا كنار بستري سرد

دلي در آرزوي مهرباني ست

 

بخواب اي لذت سرشار پرواز

فضاي قلب شب بوها بهاري ست

پرستو هم نمي ماند به يك شهر

هميشه هجرتش از بيقراري ست

 

بخواب اي بوته ي ناز ِ گل سرخ

تمام شاخه ها از غم خميدند

تمام كودكان درخواب نوشين

به اوج آرزوهاشان رسيدند

 

بخواب اي ايدگار شهر رؤيا

كه اشكم گونه ها را سرخ وتر كرد

شبي مثل همين شب توي پاييز

دلم به غربت ياسي سفر كرد

 

بخواب  اي راز سبز آرزويم

علاج درد پيچك ها رهايي ست
اگر ديدي گلي ميلرزد از اشك

بدان اندوهش از رنج جدايي ست

 

بخواب اي آشنا باخلوت شب

دلم درآرزويش تنگ تنگ است

نميداني كه او وقتي بيايد

بلور اشك هايم چه قشنگ است

 

بخواب اي آفتاب بي غروبم

شب تنهايي دل ها دراز ست

دعايت ميكنم هر شب همين وقت

كه در های دعا تا صبح باز است

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/03/22ساعت 15:42 توسط ستوده|

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد..

 بعضی آدمها  ساده  و بی شیله پیله اند ، بی هیچ پیچیدگی، دوست دارند چون دلشان می گوید.. دوست دارند چون  گِل وجودشان از عشق است.به همین سهلی - به همین روانی... نه سیاست این زمانه را از حفظند نه طریق شکستن می دانند. نمی توانند لحظه ای بیش دل چرکین باشند از هر کسی که دلشان را می شکند، زود یادشان می رود، زود فراموش می کنند. لبخند که بزنی باز همانی می شوند که بودند، اخم کنی مثل کودکان بازیگوش ِ پشیمانی که فکر می کنند مسبب تمام غصه های مادرشان هستند، پناه می برند به دامان اشک که  کار دیگری نمی دانند، اوج سیاستشان آن است که خودشان را بزنند به غم و غصه که دلت را بسوزانند گاهی حتی به بیماری ( گل شازده کوچولو را یادتان هست؟).

نه ناز را یاد گرفته اند نه طریق گفتن نیاز را از حفظند. عشوه و دلبری نمی دانند. بدانند می خواهیشان می آیند و حس کنند سر بارند می روند با دلی که چهل پاره است... برخی می گویند خنگند و گیج و گول اما آدمهای ساده زیاد می فهمند، بس که زیاد می فهمند دوست دارند خودشان را بزنند به ان راه و بگویند که نمی دانند که نمی فهمند ، آخر باورشان نمی شود دنیای اطرافشان اینگونه باشد.مگر می شود آدم عاشق نفهمد؟

آنها با همه ی وجود دوست دارند و عشق می ورزند به همه، دوست دارند بهترین ها را برای آنهایی که دوست دارند، در کرشمه چشمی  ذوب می شوند.. می سوزند و درد می کشند و عشق می ورزند و بعد به بی وفایی معشوق می شکنند.  عاشق می شوند و بارها  بی وفایی  می ببیند ، اشک می ریزند ولی دست بر نمی دارند، کینه نمی جویند، و دورویی و انتقام نمی دانند.ملاحظه نمی شناسند. هر صبح عاشق می شوند و محال است هر شب اشکی میهمان چشمهایشان نباشد.

 ادمهای ساده قدیسین کوچکی هستند که هر کسی نمی بیند آنها را.هر چند تشخیصشان آسان است، آخر هیچ کسی مثل آنها نیست.. اصلا فکر کن نوری به صورت دارند..اما گاهی بس که به مادر طبیعت شبیه اند، بس  که عاشقانه  و ارام عشق می ورزند  زود رنگ فراموشی می گیرند و زود از یاد می رودند... آن مثال چه بود؟ .. مثل خورشیدی که همیشه هست و از بس که هست نمی بینیمش ویا ماهی که روشنایی وجودمان از اوست و نمی شناسیمش...وجودشان مثل همان خوشبختی است . آنها همیشه هستند مگر اینکه بفهمند وجودشان آزارت می دهد،  یا بفهمند رو راستی نیست دیگر و یا ملاحظه جای محبت را گرفته است ( گفته بودم سخت باهوشند؟!) ، آرام بغچه  را جمع می کنند و به همان ارامی که امدند، می روند... و بعد از این است که احساس می کنی نوری از زندگیت رفته،  و جای مهری در دلت خالیست اما دلیلش را نمی دانی... نمی فهمی تا وقتی که ناگهان سر بر می گردانی به دنبال کسی که وقت غمها و سختیها و شادیهایت دستت را سفت می چسبید و با تمام وجود در چشمانت نگاه می کرد به مهر... و اینجاست که دستت در هوا می ماند و چشمت بی پناه می شود

خواستم حواست باشد ..!!
نوشته شده در سه شنبه 1390/03/10ساعت 1:10 توسط ستوده|

 

 

تعريف عشق، مثل نگاه تو مشكل است

شايد كه عشق، سيب قشنگ مقابل است

تعريف عشق از لب سرخت شنيدني است

تعريف عشق از لب سرخ تو كامل است

شايد كه عشق منطقه‌اي از جمال توست

شايد كه عشق هم به جمال تو مايل است

حوا ... عجب جمال شگفتي خداي من!

باور نمي‌كنم كه خمير تو از گل است

زيبا شدي اگر تو، گناهي نكرده‌اي

اظهار زهد، پيش جمال تو مشكل است

كردم هبوط من اگر از لمس سيب تو

جرم تو نيست، جرم بزرگ من و دل است

حوا، بيا براي دلم يك غزل بخند

بي‌خنده تو زندگي‌ام دور باطل است

بوي بهشت مي‌شنوم از جمال تو

هر جا تويي، بهشت خدا در مقابل است

حوا، دلم هواي تو را مي‌كند هنوز

حوا، دلم به بوي وصال تو مايل است

من سيب سرخ عشق تو را چيده‌ام، بلي

اين سيب سرخ، تا به ابد سهم اين دل است

شاعر : رضا اسماعيلي

پ ن:قرار شد هر وقت دلم برات تنگ شد اینجا بنویسم

این روزها دیگه هیچ شعری برام نمونده که بگم وقتی بر میگردم اینجا رو میبینم و این همه زیبایی رو حسرت روزای خوشی رو میخورم که اینجا کنار هم داشتیم ...درسته اونجا هم دوستان خوبی دارم ولی همیشه اولین ها عزیزتزینن.

مثه اولین خاطرات زا بهار نارنج..اولین خاطرات از روزهای جوونی و ..

حالا میفهمم چرا نمیتونم دیگه شعر بگم..چون عاشق نیستم .

من دیگه عاشق نیستم ...نه عاشق کسی  و نه عاشق این روزهایی که داره با التهاب خودش رو به لحظه ی عدم من نزدیک میکنه

مراقب خودت باش

امضا : از طرف یک عوضی

نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 23:44 توسط ستوده|

به نام تبسم ،

این روزها که می گذرد هرروز پنجره ام پر از گنجشک می شود،

آه احساس می کنم بوسه هایمان پوسید .

یادت هست؟

فرصت برای حرف زیاد بود ، اما تنها گریستم .آن جا اجازه داشتیم بشکنیم و

روزهای سخت را تا پایانی خوش ادامه دهیم .

آن نشانی های ساده و فهرست کوچکی از واژه ها وشعر ها...

اما

من

بی نام تو

چقدر زود گم می شوم .

ای کاش می شد

یک لحظه می ایستادم تا که با تو خدا حافظی کنم !

از تو چه پنهان ،

چون یک درخت همیشه ایستاده ام .

دفتر مرا ورق بزن وراه دیگری انتخاب کن.

الو

الو

ثونارم شاید دیگه این صدا رو هم نمیشنوی اره؟؟؟!!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/08ساعت 19:47 توسط ستوده|

امروز دلم را در یک ترانه شرقی شستشو دادم

تا وقتی که صدای تو را از گلهای رازقی می شنوم

بالهای شعرم جان بگیرند ...



مهربان تر از تو کسی را ندارم
که برایش از دیوارهای خسته

از پنجره های شعله ور و از نگاههای مضطرب

گل نرگس بنویسم ...



گاهی آنقدر دلتنگت می شوم که

همه رگهای تنم نی لبک می شوند



و ترانه روح نواز خاطرات تو را می نوازند !!!



دیروز پیچک یاد تو از ابیات غزلم بالا می رفت ...

شاخه گلی به من تعارف کرد

تمام وجودم به وجد آمد گل را گرفتم ...

بوییدم و بوسیدم و بر چشم گذاشتم

بر هر گلبرگ با خطی

روشنتر از آفتاب نوشته شده بود :



" تنها تر از تو "



با شبنم وضو گرفتم و

در صفوف پروانه ها به نماز عشق ایستادم ...



امشب هم برای سنجاقکی که اصرار داشت

از تو برایش بگویم , گفتم:



او یک ترانه عاشقانه است ...

یک غزل ناسروده از حافظ



یک نگاه منتظر به در ...

و یک شاخه برای گریستن ...

مرا ببخش ...!

اینها گوشه ای از وجود تو بود و تو نیستی !

عزیزم امشب حتی دستم هم به ضریح نگاهت نمی رسد !

اما هر چه باشی , باورت می شود ؟



بهترین برای منی


میدانی همه جاده های خیالم

به رویش صبح نگاه تو ختم می شود ؟

.

.

.من با تو سخن می گویم..

رساتر از همیشه

و تو حرفهایم را می شنوی

روشن تر از هر روز...

بگذار از عشق سخن نگویم

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم

چرا که من عشق را با کلام در نیافتم...

برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا

چیزی است وسیع تر از همه اینها

وسیع است و با نجابت

مانند دلت...

با شکوه است و پر رمز و راز

همانند چشمانت..

عمیق است و پر از صداقت

همانند اندیشه هایت....

بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت وبه

ژرفناکی نگاهت...

و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..

و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار

به تماشا نشسته ام!

چه رازیست در این فاصله نمی دانم

که هر چه میگذرد مرا شیداتر می کند!

و من؛ شیدا می مانم

بگذار از عشق سخن نگویم

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...

.

.

پ ن: چرا گوشیتو خاموش کردی ؟؟؟میخواستی اس های من بهت نرسه؟؟؟؟

هیچ وقت باور نکردی دوست داشتن و نگران شدنم رو ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/01/28ساعت 22:41 توسط ستوده|

امروز بغض شکوه هایم ترکیده است 

 
 میخواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم 
 
 التهاب روزهای انتظارم را 
 
 خاموشی شبهای بی قراریم را
 
 و آوای غمگین مرغ عشقم را
 
 پس با تمام وجودت
 
 ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار:

لحظه های پریشانیم را
 
با یاد کبوترهایی که شعر پرواز را سر میدهند
 
 نجوایی نیلی بخشم 
 
 با خاطره ی رویش گلهای وصلت 
 
 خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم
 
 شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست 
 
 دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند
 
گفتی :

 وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را برتو ببارانم
 
 وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد
 
 تا عشق طوفانیم را هدیه قدومت سازم
 
 هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون 
 
 باورت کرده بودم
 
چون گفته بودی:

عشق از تبار باران است
 
 و کبوتران عاشق خیس از باران هستند 
 
 گفته بودی وقتی می آیی که
 
 سرود بهار را نرگسان مست بخوانند 
 
 وقتی که پرستوها افسانه ی کوچ را روایت کنند
 
 و وقتی که یاس های سپید
 
حدیث طراوت را بر  برگهایش بنویسند 
 
 گفتی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد
 
 وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم
 
و محبت را از لبخند و صداقت را
 
 از گل سرخ و راز را از گل شب بو ...
 
گفته بودی :

 گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است
 
 بهار را مقدس بداریم که سنبل وصال است 
 
 وصال را دوست بداریم
 
که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که
 
 آرمان کبوتر است

پس تو ای مفهوم نیکوی آسمان 
 
 توای معنای زیبای زندگانی
 
و ای رنگین کمان آرزوها ، بیا !
 
بیا تا بر روی خواب ناز خاک
 
 بر روی آبی آب
 
بر روی پر پرندگان عاشق و بر روی رواج موج بنویسیم

بنویسیم :

که زندگی همرنگ کوچه باغهای آئینه است

بنویسیم :
 
 که نوازش از تبار گونه های خیس است
 
و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست 
 
 هنوز هم
 
 کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم
 
 منتظر آمدنت هستم
نوشته شده در جمعه 1390/01/26ساعت 0:32 توسط ستوده|


آخرين مطالب
» دلم گرفته ...!!
» فراموشی نوشت
» رد ای احساس..!!
» یادش بخیر
» بخاب اروم
» این منم ببین...!!
»
»
» دوستت دارم ..
» تنها برای تو مینویسم ...ای بغض نیمه شب ...
Design By : Pars Skin