X
تبلیغات
"بغض بید"

"بغض بید"

گذر گاه عشق را

             بدون تو هم

                        خواهم پیمود.

                                      تا برسم

                                                       به

                                                                 تو..

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/05/31ساعت 10:2 توسط ستوده

ا

 

 

 

او قطعه گمشده ای داشت و شاد نبود.
پس راه افتاد به جست و جوی گمشده اش.
قل می خورد و می رفت و آواز می خواند:می گردم ، می پویم
گمشده ام را می جویم.
گاه از گرمای آفتاب می سوخت تا باران خنکی می بارید و خنکش می کرد.
گاه در سوز و سرمای برف ها یخ می زد تا خورشید دوباره می تابید و گرمش می کرد.و او چون قطعه گم شده ای داشت نمی توانست آنقدر ها قل بخورد.
پس گاهی می ایستاد تا سر راه خود با کرمی گپ بزندیا گلی را ببوید
گاه از کنار سوسکی می گذشت و گاهی هم سوسکی از کنار او می گذشت
و این خوشترین لحظه زندگیش بود.
همچنان به راه خود ادامه می داد، از اقیانوس ها می گذشت و آواز می خواند:
در کوه و صحرا در دشت و دریا
می گردم ، می پویم
گمشده ام را می جویم.
رفت و رفت...
از باتلاقها گذشت
از جنگل هاگذشت،
بالای کوه را گشت،پائین کوه را گشت،
تا اینکه یک روز،
آه چه میدید!
-گم شده ام ، گم شده ام پیدا شد
روز و شبم ، روز و شبم زیبا شد....
قطعه گفت:"صبر کن ببینم!
چه گم شده ای ؟
چه روزی ، چه شبی....؟
من قطعه گم شده تو نیستم .
قطعه گمشده هیچکس نیستم.
من خودم هستم.
گیرم که قطعه گم شده کسی باشم،
از کجا معلوم که قطعه گم شده تو باشم؟»
و او گفت:«افسوس ! ببخشید که مزاحم شدم.»
و قل خورد و رفت.
تا به قطعه دیگری برخورد
اما این خیلی کوچک بود.
و این یکی خیلی بزرگ.
این زیادی تیز بود
و این یکی زیادی چهار گوش.
تا اینکه یک روز به نظرش رسید
قطعه دلخواهش راپیدا کرده است
اما
.
.
.
.
اما محکم نگهش نداشت و او را از دست داد.
این بار این یکی را بیش از اندازه محکم نگاه داشت و خردش کرد!پس راه خود را گرفت، قل خورد و رفت.
ماجراها از سر گذراند
به گودال ها افتاد
سرش به سنگ خورد و باز رفت و رفت
تا عاقبت یک روز به قطعه ای رسید که انگار از هر نظر با او جور بود-سلام.
سلام.
-شما قطعه گم شده کسی هستید؟
قطعه گفت:«نمی دانم.»
-خب شاید دلت می خواهد قطعه خودت باشی؟
می توانم هم قطعه خودم باشم و هم قطعه یکی دیگر.
-شاید دلت نمی خواهد قطعه من باشی؟
شاید هم بخواهد.
-شاید با هم جور در نیاییم...
خب...
آهان؟
اوهوم!
جور درآمد!
کاملاً جور !
پس بلأخره!
حالا قل می خورد و پیش می رفت و چون کامل شده بود لحظه به لحظه تندتر می رفت
آنقدر که به عمرش این همه تند نرفته بود!
آنقدر که دیگر نتوانست لحظه ای بایستد
و با کرمی گپ بزند
یا گلی را ببوید و یا به پروانه ای مجال بدهد تا روی او بنشیند.
ولی حالا می توانست آواز شادش را بخواند:
گم شده ام ، گم شده ام پیدا شد...
و بعد خواند
.....
آه!
حالا که کامل شده بود دیگر اصلاً نمی توانست آواز بخواند.با خود گفت:
«عجب ، عجب! پس اینطور»
ایستاد...
قطعه را زمین گذاشت،
آهسته قل خورد و رفت و همچنان که پیش می رفت آرام می خواند:
می گردم ، می پویم
گم شده ام را می جویم

.....................................

یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،

همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت "ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه"

ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...

و این تفاوت عشق است با ازدواج

برداشت از وب لیلی جون 

....................................

 

 


روز دهم :
اللهم اجعلني فيه من المتوکلين عليک و اجعلني فيه من الفائزين لديک و اجعلني فيه من المقربين اليک باحسانک يا غايه الطالبين

خداوندا مرا در اين روز از آنان که در تمام امور بر تو توکل کنند ونزد تو فوز وسعادت يابند واز مقربان درگاه تو باشند قرار ده ، به حق احسانت اي منتهاي آرزوي طالبان .

" ما که سر از کار این سایتا در نیاوردیم یه روز بلگفا بستس... یروز پرشین......پیر شدممممممممممممممممممممممممممممممممممم"
 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1389/05/30ساعت 7:3 توسط ستوده|

 

دانلود، دانلود رمان، رمان برزخ اما بهشت

 

امروز مثه دیروز تصمیم گرفتم تنها خونه بمونم و موندم دیشب ه نرفتم زیاد سراغ چت رمان برزخ اما بهشت رو شروع کردم خوندن...و خوابیدم..صبح وقتی از خواب بیدار شدم شروع کردم به خوندن ..تا رسیدم بجا یمرگ رعنا ...بغض وجودمو گرفت...اونجایی که تنها ماندمو به حسام گفت بخون ...اهنگشو گذاشتمو گریه کردم....رعنا مرد...صدای قران مسجد اومد...باز بغض ..نمیدونم درد از توی سینم..رفت سمت پشتم دستم لخت شد....من میگم قلبه مادرم میگه فکرته ..مادر بزرگم میگه اعصابه....رفتم وضو گرفتم نماز ظهر رو خوندم ...میخاستم گریه کنم بهونه ای نداشتم...تو نماز با دنیای مجازیم سرگرم بودم..امیر منتظرمه...زود تمومش کنم...ثونار..الهه...یه اپ ولانی در مورد من ثونار رمان و داستانش...ولی اون که مثه رعنا نیس....دلم تنگ میشه..نمازم تموم شد...بغض امونم رو برید ...

گفتم باید بزنگم...میترسیدم از شنیدن صداش ...اخرین بار همون شب بود که رفت برای همیشه..زنگ زدم قلبم میزد..چی میخای بپرسی ..چی بگی؟؟؟تو دیگه حتی اجازه نداری حالشو بدونی....اشکام میریخت...طعم تلخ اشک توی دهنم بود...بغضمو قورت دادم...اول صدای هیاهو اومدولی بعد رفت رو پیغمگیر...گوشیو گذاشتم...نه دوباهر بزن اگه برنداشت بدون تمومه..

زدم با اولین زنگ بیزی شد...این یعنی تموم...مهدوی همیشه میگفت بیزی از فحش بدتره...قطع کردم اس داد...زنگیدم اولش سعی کردم عادی باشم...اشک مثه سیل میومد...انگار تموم بغضشو از صبح برای الان جمع کرده...مغزم خالیه یادم میره...نباید بپرسم..میگم بهش خوبی؟؟؟و وقتی میگه شما چطوری...یادم میاد که نباید حرفی بزنم سکوتمیکنم...تا حرف بزنه ...اشک میریزم یاد اونروز افتادم که زنگ زد و خراب بودم و پای تلفن به وسعت تموم سهمم از زندگی بلند بلند با فریاد براش اشک ریختم..ولی اینبار به حرمت دله تنگم فقط سکوت میکنم چشام نمیبینه..قلبم تیر میکشه ..امیر منتظره...نه اونم دیگه منتظر نیس...هیچکس انتظار منو نمیکشه ....من برای هیچکس ارزشی ندارم...

سکوتش یادم میاره که اون کارداره ارووم میگم خدافظ...میگه چی؟؟؟گوشیو میگیرم در دهنم میگم خدافظ   و هنوز حرفش تموم نشده قطع میکنم....میدوام رف اشپزخونه و اشکامو پاک میکنم..پاک نمیشه..صورتمو میگیرم زیر شیر اب...احساس ارامش میکنم...اما هنوز قلبم درد میکنه ...حتی بهش جرات نکردم بگم برای چی ارامش میخاستم به هر زوری هس نماز ظهر رو میخونم...دوباره افکار پریشونم میاد سراغم....مرگ..خدا..ترس...امیرو....فال دیروز ...

گاهی فال میگیرم وقتی محمد بود فکر کنم هر شب فال میگرفتم و بعد زا اون دیگه حافظ و بوسیدمو گذاشتم کنار ....وقتی میخاستم زا امیر مطمئن ششم فا لگرفتم اینترنتی از وب هومن...ولی دیروز با کتا بگرفتم ...باورم نمیشد همیشه میگفتم فا ل نتی بیخوده ....اما دقیقا همون شعر اومد ...حالا دیگه مطمئن شدم ..من سهمی از زندگی ندارم...و باید این رو اون هم میفهمید..که خوشبختانه میدونس..مثه بقیه اونایی که یه روزی بودن و حالا نیستن....غیر از اشوک..همه به همین دلیل از من ناره گرفتن....حالا میفهمم چرا اشوک با همه برای من فرق داشت...

چقدر دلم برای حسام قصه تنگ میشه ..کاش من هم حسامی داشتم..برای وقتایی که دلم تنگ میشه..اما این قصه هیچ شباهتی به من و زندگی من نداره..کدام بهشت..بزرخ فقط برزخه....

من فقط با مریم خو گرفتم..تو رمان هیچکس شت سرم اب نریخت..نه اولش ..چون من الوده روزگار نشدم...اولی اخر داستان برداشت از زندگی منه....هیچوقت صحنه ای رو که تخت امیر رو فردای عروسیش تمیز کرد ..ازدواج با دوستش یادم نمیره...اینکه بچه اون و دوستش د راغوش اون بزرگ میشه و تنها براش حسرتی از اغوش ..باقی میمونه....

نماز عصرم تموم میشه...وای هیچی نفهمیدم...باید فاصله گرفت....امیر منتظره؟!!نه نیس..مگه نمیشناسی مردا رو؟!!!

قلبم احساسم ...بدنم درد میکنه..صحنه مرگ ..خاب وحشتناک دیشب میاد تو ذهنم..تخم مرغ های شکسته ای که هیچکدومشون نصیبم نشد...زنگ میزنم به مامان ..هنوز بغض دارم....میگم خوبی حالمو نمیپرسی؟برام تعریف میکنه از کسایی که اومدن..میترسم باید نماز عصر رو بخونم..فصل هشتم..مرگ رعنا عهده داری ماهنوش برای بزرگ کردن کیمیا..حسام..مرد ایده الی که وجود نداره...

کامی رو روشن میکنم ...اهنگ بی تو رو میذارم شاد منو یاد احسان میذاره سه روز زندگی با احسان خیلی دور خیلی نزدیک ..شایدم مثه حسام بود..یه داستان....مثه رمانی که میگفت داره مینویسه که عشق میوه کالیه...

نه هیچکس نیس...چراغمو روشن میکنم...نه امیر هس..نه هیچکس دیگه....بعد اهنگ خاموش میکنم و میرم نماز عصر رو با هر ضرب و زوریه میخونم..ساعت حدود دو شده...اره هیچکس نگران من نیس...باز دردم شروعمیشه..کاش روزه نبودم تا بتونم قرصامو بخورم...سریع لباسمو میپوشمو خودم رو میرسونم اینجا....سرمو میذارم رو پای مامان میگم سینه و پشت کتفمو بمال درد دارم....چقدر دلم میخاست جای پاهاش تو بغلش جا میشدم...

شاید اره ...این منم ...یه بی اراده....اگه لاغر بودم حتی تو بغل مادرم جا میشدم چه برسه به اینه بخام ....

بلند میشم ..میپرسم اخرش زنه حسام میشه؟؟؟میگه بخون ..مامان عاشق رمانه توی زندگیش همیشه عاشق داستان بوده..مثه تا امثال من..شاید چون یه زمانی خودش میخاسته عشق رو تجربه کنه و فکر میکرده عشقی نداره ..در حالیکه بابا ..نوه عمش هر روز سر کوچه سرک میکشیده و...

یاده فالم میفتم هر وقت برای کسی که منو دوست داره فال میگیرم تنها یه فال میاد ..فقط یکی...تعبیرش اینه..اون بخاطر غرورش چیزی بتو نمیگه ولی خیلی تورو دوس داره...اگه بخای براهت ادامه بدی و ازین شاخه به اون شاخه شی ازت ناامید میشه انتخاب با توئه ..یا انتخاب اون ..یا ...

توی کتاب تعبیر حافظ هم سه نقطه گذاشته...انگار تموم زندگی من تو همین سه نقطه ختم میشه..

داستان تموم میشه ..با زمثه همیشه یه مرد ایده ال برای زن قصه هس که عاشقه..یه دروغ بزرگ یه مرد که عاشق اخلاقیاته زنه ..نه ظاهرش....چه دروغ مضحکی....

امروز اقای دهنوی هم همینو میگفت...میگفت پسرای گلم بچه ی شما مادر زیبا نمیخاد مادر با عفت میخاد ..تا همینجا گوش کردم....چون بقیش مضخرفه ..کی به این چیزا اهمیت میده..اگه میدادن که جامعه این نبود....بقول استادمون...."مرد حیوانیست دو پا".....شاید زمانی برخی ازین حیوانات سر براه بودن و مقدس...ولی حالا همشون چه معتقد چه بی اعتقاد سرپا یه کرباسن....(جای نقد من تو ایینه بخودت نگاه کن)

حالا دارم اپ میکنم..شایدم خاطرات روزگار نیم خورده ام رو بالا میارم...چقدر توی ذهنم شعر گفتم...

راستی دوس داشتین این کتاب ور بخونین ....

ولی با این دید که هیچ مردی برای فکر شما ارزش قائل نیس...جسم تنها خوراک این حیوان ابدیست..

حرفای حسام خیلی پخته و قشنگه..جایی میگه من روزی که شعر بگم عاشق شدم...

اینم شعرش:

پای ارادتم بر ریگ.دست عبادتم بر سنگ

                              قلب نیاز من کوبان.آمیخته اینچنین دلتنگ

در زیر نم نم باران.در این لوع زرین فام

                             با پای شوق میایم.بر این حریم زرین فام

چشم امید من پویا.پس قطره قطره دیدن را

                             لب های تشنه ام پرسان.پس جرعه جرعه گفتن را

در میگشایدم یک زن .رو میگشایدم یک مرد

                             دستم به کوبه ماسیده.پایم مردد و دلسرد

تا اینجا واسه رعنابود که مرد ..حالا حسام:

  اما شکوفه ی صحبت .بر باغ لحظه میروید

                                  گلواژه های یکرنگی.راه ترانه میپوید

  اکنون"من"..تو..."ما"  هستیم.هرگز نبوده دیروزم

                                   بیگانگی چه بیگانه است.با این صفای امروزم

  شیرابه های فهمیدن.نوشین شراب یکرنگی

                                   با دست مهر میشویند.گرد و غبار دلتنگی

 امشب خیال من در ابر .پای امید من برموج

                                   مرغان خنده میخوانند.وقت رسیدنم بر اوج

این گفتمان چه شیرینست.این گفت و گو چه بی پروا

                                  الفاظ عشق می پیچد .در اسمان الفت ها

همین دیگه....بقول مهدوی..شاعر شبانه های نوجوانی..

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/28ساعت 17:48 توسط ستوده|

 

.........

 

من ان تصویر اهسته

همان یک روی  صیقل خورده ی مرمر

من ان خاکستر اهی

که افتاد از دلت یک دم

من و تو جفت هم بودیم..

تک و تنها و خسته دل

چرا من را رها کردی

بدنبال دلت رفتی

کجا درین رخ زیبا نشان دیدی

که مهر و عاطفه از دل برون دادی

مرا در ظهر اذر ماه

میان کوچه ها خواندی

بیادت هست انروزم

چه کردی با دله نازک

که حال اینجا تو میخاهی

دلم یادت کند هر آن؟؟!!

دلم بشکسته از این تار و پود خسته ی عمرم

تورا خواهم ..تو را خواهم

بتو گفتم که دارم

دوست

تورا .اما تو رفتی با

دلت گشتی

مرا بگذاشتی در.دم

رها کردی .رها کردی

بیادت هست ان شب

کو

پیامت زد نمک بر دل

که عاشق دوستت دارد

چو معشوقم نمیخواهد

نمیخواهم؟؟!!

بیاد اوردم ان ساعت

طنین لحن شیرینت

میان ان شلوغی ها

که گفتی چون

که من خاهم

تو خواهی روی من دیدن

تنم لرزید و دل هردو

غرورم له شده بر دست

و دل دیگر نیابد تاب این بشکستگی ها را

همین اذر مه امسال

شود یکساله این بازی

برای تو یه بازی بود

برای من

چو یک صخره میان

عفت و عشق و هیاهوی جوانی ها

دلم هر شب پرشان است

نهیبش مییزند عقلم

که عاشق گر شدی ابلح

غرورت را چرا الوده کردی تو

چرا دلبسته ای بر او

که او چون دیگران پست است و هرزه دل

تو را ان خالق مهر و وفا

لایق

نه این بنده که مینازد

به سنگی بودن

قلبش

تو ساحل باش و موج پریشان حال مجنونت

نه هر موجی ..نه هر ابی

که کوبد بر دلت

هر ان

تو گوهر باش و مروارید

خدا داند

و ان صدف های رویایی

که گوهر جایش انجایست

نه در اغوش این صدف های

تو خالی..

*ساز تنهایی*

 ..........................................

لطفا مطالب من رو بخودتون ربط ندهید.

 

..................

 

.........................................................................................

 

تنها جان تولدت مبارک.....امیدوارم هزار ساله شی و زندگی خوب و شیرینی داشته باشی عزیزم...

..............

روز هفتم :
اللهم اعني فيه علي صيامه و قيامه وجنبني فيه من هفواته و اثامه وارزقني فيه ذکرک بدوامه بتوفيقک يا هادي المظلين.

خدايا مرا در اين روز به روزه و اقامه نماز ياري کن و از لغزشها و گناهان دور ساز وذکر دائم که تمام روز به ياد تو باشم نصيبم فرما ، به حق توفيق بخشي خود اي رهنماي گمراهان عالم .

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/27ساعت 0:39 توسط ستوده|

 

آه ای زندگی منم که هنوز .. با همه پوچی از تو لبریزم...

جغرافیای احساسم

به اندازه نبودن هایت

تنگ شده.

من. تنها در جغرافیای گربه شکل جای ندارم

جغرافیای وجود تو در دله من

به اندازه وسعت تمامی مهربانیت توست که مرا

مهمان .خانه دلت کردی

خارج از تمامیه مرزهای محدود عقاید و مذاهب تنگ شده مان

و تو برایم سرودی از تمومی لحظه های عاشقی

که مرزی برای مذهب و

 احساسات ورم کرده روزگار نیم خورده من باقی نمیگذاشت

صدایت ..طنین لرزان تمامی حواس ِ

خدایی بودن ها بود

و قولت خارج از تمامی معاهده های دروغینِ

نفس و دوستی

و من بدون تو گم شده ام در جغرافیای محدود

صفحه دل

سرگردان

تاریک

شبها هذیان نبودنت مرا تا

لجن زار هوس های کاذب میبرد

و عشقت به خدای مشترکمان

تا انتهای جاده های سرسبز شمال که

روزی وعده گاه دوستیمان برای بازگشتت به جغرافیای گربه سانمان بود

میدانی که روز هاست در انتظار

میسوزم و میسازم

خاطراتت اهنگ نبض دوستی در رگهای سرخ شاید بنفشِ

دلم میشود

از تو میگویم

از تو میشنوم

گردن اویز مهربانیت تنها

پناه تنهایی ام

میشود

اشکهایم برای از تو نوشتن امان نمیدهند

نمیدانم چرا

انها عجول تر از واژه های تلخ نبودنت

زودتر از اولین بوسه دوستی

گونه هایم را داغ میکنند

و من تنها با روزگار نیم خورده

روزگار بی تو بودن را بالا میاورم...

و حالا میدانم

خدا ان حس زیبایی است که در ذهنم نقش زده ای

نه ان تلخ خویی که من میشناختمش

و دوستی سیبی است که اگر ان را نگویی

تمامیه دوستانت

چون برگ ریزان پاییزی در

عطش تابستانیت

تنهایت میگذارند و میروند

و تو میگفتی که تنهایی

شرط ادمیت است

همه تنهاییند

تنها میایند

تنها زندگی میکنند

تنها میروند

و تنهایی تنها رنگی است که مرا بخدا

تا به عرش او میرساند

و من یاد گرفتم تا بگویم

سیب

واژه تلخ نبودن هایت

میوه ممنوعه ی تقدیر که مرا ..

که حوای با حیا بودم

از عرش به فرش رساند

و ستوده در میان نداشتن این واژه

بود که جبرییلش را از دست داد

و حال توبه کنان

بدنبال پیراهن یوسف میگردد

حال انکه

تنها خداست

که زلیخای گهنکار را به یوسف پاکی

خواهد رساند

"ساز تنهایی"


مثله اینکه دوستان از صحبت های قبلی من برداشت اشتباه داشتن....عزیزان من ..اغوش فقط تشنگی اغوش همسر و هوس نیست.....اغوش میتونه اغوش دوست باشه..مادر...پدر.....من خواستن همسر رو نفی نمیکنم ..ولی اینکه همه نوشته های منو درد و دلم رو با خدا با این موضوع قیاس کنین ..یا هر همدمی رو همسر بدونین منو ازار میده...لطفا دیدتون رو باز کنید ..چه نسبت به نوشته قبلی چه هر انچه تو این وب نوشته میشه



روز ششم :
اللهم لا تخذلني فيه لتعرض معصيتک و لا تضربني بسياط نقمتک وزحزحني فيه من موجبات سخطک وبمنک و اياديک يا منتهي رغبه الراغبين

خدايا مرا در اين روز به واسطه ارتکاب عصيانت خوار مساز وبه ضرب تازيانه قهرت کيفر مکن و از موجبات خشم و غضبت دور گردان ، به حق احسان ونعمتهاي بيشمار تو به خلق اي منتهاي آرزوي مشتاقان .

 

"پذیرای نظرات شما در شبدرانه۲ هستم"

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/05/26ساعت 12:30 توسط ستوده|

من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی

من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،

جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی

ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی

دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی

جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی
  • واسه اشوک.

 

راز دل را نگفتن را باید یاد بگیرم

 

تورا دیدن دهان را بستن را باید یاد بگیرم

چیزی غیر از خودم بودن را

همین طور احمقانه زندگی کردن را

جای پات روی دلم تنها نیست

اما یک چیز را فهمیدم که می شود تورا

تنها یی تنها دوست داشت

......................................

روز پنجم :
اللهم اجعلنی فیه من المستغفرین واجعلنی فیه من عبادک الصالحین القانتین واجعلنی فیه من اولیائک المقربین برافتک یا ارحم الراحمین

خدایا مرا در این روز از توبه و استغفار کنندگان قرار ده و از بندگان صالح مطیع خود مقرر فرما و هم در این روز مرا از دوستان مقرب درگاه خود قرار ده ، به حق لطف و رأفتت ای مهربانترین مهربانان عالم .

 


 

 

وقتی یه پسر به یه دختر بی وفایی می کنه این برات عادیه و میتونی باور کنی این مسئله یه مسیله عادیه و نباید زیاد اهمیت داد و دختر باید یاد بگیره تا وابسته نشه..و اگر شد زود دل بکنه اگرچه خیلی سخته اما وقتی میفهمی یه دختر به پسری بی وفایی کرده دلت میخاد موهای سرت رو بکنی از ته ..نه مچاله میشی و دیکه نمیتونی فکر کنی...خصوصا وقتی با هردوشون دوستی ..وقتی یاد گفته های پسره میفتی که دوسال زندگیشو بپای دختره ریخته از سختیه زندگیش از اینکه تموم امیدش اون بوده و تموم دوسال دنبال زن زندگیش بوده نه دختر بازی و در طبق اخلاص یا چمیدونم اینقدر صادقانه زا اول با تموم مشکلات ساخته له میشی...وقتی یاد اشکای دختره میفتی که باهاش حرف میزدی و از دوری پسره گریه میکرد ولی حالا براحتی شایدم به سختی در عرض یکی دو هفته اون عاشق دلسوخته با یه پسر دیگه نامزد میکنه ..مغزت داغ میکنه...تازه میفهمی پریشب چه خبر بوده که اون پسره بد بخت تموم دق و دلیش رو رو سره تو خالی کرده میگه حتی دیگه نمیخاد با تو باشه...وای چقدر مغزم داغه تازه ازون ور این تویی که باید خبر این ماجرا رو بدی...وای سرم..وای قلبم....نمیدونم تموم روح و احساسم در میکنه...خصوصا بعد از اینکه از خربازیای پسره شنیدم و اینکه افتاده تو قفس...و دلت میخاد پیشش بودی و بهش بگی نه بخدا همه دخترا اینطور نیسن...ولی هستن؟؟!!

یاد خاراتم می افتم..هیچوقت بلد نبودم خبر بدی رو درست بدم..یاد خبر فوت عزیز مادر تو حرم امام رضا زنگ میزدیم همه تو دو روز که ما مشهد بودیم اومدن تهران..میگیم چرا خونه شلوغه ؟میگن نه اومدن دیدن ...و بعد این ما هستیم که باید این خبر رو بدیم..

باز فکر میکنم ..تلخ ترین خبر ها...سکته های باباجانه...الان من تو اتاقم باباجان بیرون رو تخت لخت افتادن...چن روزه زندیم ریخته روهم همش اینجام شبای اول همش اشک میریختم...قرص میخوردم امروز سحر قرص نخوردم..الان حالم بده مادر میگه باید خودتو مقاوم کنی...ولی روح من لورده تر از این حرفاس...وای هیچکس چقدر وقتی باهات حرف میزنم ارووم میشم..گاهی فکر میکنم داشتن ایدی ت لازمه....ولی بعد بخودم نهیب میزنم که دختر چه خیری از بقیه دیدی؟؟؟

فکر میکنم ....پارسال ٤ صبح مامان اومد بالاسرم..صدام کرد نگاش کردم..تو خاب بودم...نترسیا دیشب بابا خونریزی کرد بردمش بیمارستان بستریش کردم..به صادق زنگ بزن بگو خودشو برسونه بیمارستان....منگ بودم.....

باز فکر میکنم ....

یاد احسان میفتم....وای چن روزه ازش بی خبرم...ولی نمیتونم...نمیتونم ....میترسم تموم لحظه های روز با یادش دیوونه بار میگردم..ولی نمیتونم قدرت زدن اس ام اس ندارم ...خدایا کاش کسی ازش خبر داشت...با دیدن اسمش تو لیست اسمای گوشیم وجوودم میلرزه....محمد راست میگفت من نباید وابسته شم...ولی..چقدر نگرانشم..اون میگفت باید بخندم..ولی هر وقت با اونم روحم ازردس..از چی نمیدونم شاید از شبی که اون اس رو زد که میگه نمیدونه چرا زده ..مهمان خدا سوی خدا میاید...یعنی میمیرم؟؟؟مغزم درد میکنه...اره از همون روز بود این فکر شد لباس لحظه هام..شاییدم از روزی که مریم رو دیدم..و  بی تفاوتیه اون...شایدم..؟؟!!!

باز فکر میکنم یاد لحظه هایی میفتم که کسی و ...

باز فکر میکنم ...خاطره خوب..خاطره خوب...کوش کجای ذهنمه؟؟؟چرا افسردگی حاد؟؟!!

کم کم دارم بخودم شک میکنم ..باید فکر کنم باید لحظه های شادی زندگیم رو پیدا کنم...

کی بود؟؟ کجا؟؟؟؟

کم کم رگه هایی رو میبینم...اره روزایی که با الهه و ثونار میچتیدم...روزی که با فرزانه و تنها شادی میکردیم..روزی که اولین هدیه زندگیم رو از اشوک گرفتم...چقدر گریه کردم از شوق...روزی که ...نیس چرا نیس؟؟!!یعنی تو ٢٢ سال زندگیه من هیچ لحظه ای نیس که منو شاد کنه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای این فاجعه است...حالا میفهمم اره من دیگه در دنیای واقعی جایی ندارم...دنیای من کاملا مجازی بود...اما حالا دنیای مجازیم هم با دنیای واقعیم تفاوتی نداره ....همش یه رنگه..

رنگه تنهایی....رنگ بی کسی...رنگ بی اعتمادی...

چقدر دلم برای خنده .. تنگ شده....چقدر دلم برای لحظه های بارون دانشگاه..خابیدن رو پای دوستم...چمن نشینی ...بستنی خوردن های زمسونیمون..نگاههای مسخره مردم به اکیپمون...چقدر دلم برای رفتن به پارک جنگلی دانشگاه..رقصیدن ها...تاب بازی...جیغامون بی هیاهوی زندگی تنگ شده..

چرا بچه ها ازدواج کردن؟؟!!چرا حس کردن بزرگ شدن؟؟؟چرا من بزرگ نمیشم؟؟؟؟

چرا امیدی برای زندگی ندارم؟؟!!

دلم میخاد برم اسایشگاه...کاش قرصام رو ازم نگیرن...دلمیخاد بخابم....دیدن باابجان دلم رو ریش میکنه ..بدنی فلج روی تخت...حرف زدن کودکانه مادر باهاش...گذاشتن غذا تو دهنش..

چقدر دلمم میخاس کسی بود تا تنها سرم رو بذارم روی پاش گریه کنم...این تقاضای زیادیه؟؟؟؟

این سهم زیادیه از دنیا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

چرا من از هیچ دنیایی سهمی ندارم؟؟؟!!!

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دام رو میشنوی؟؟؟با توام؟؟!!!


خاهشمندم دیگه اینجا نظری رو بثبت نرسونید و به ادرس جدید مراجعه کنید...اگرچه اون وب همراه این وب بروز میشود

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/25ساعت 0:3 توسط ستوده

 

من اگر روح پريشان دارم        من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم           دل گريان،لب خندان دارم
 

به تو و عشق تو ايمان دارم

در غمستان نفسگير، اگر نفسم ميگيرد         آرزو در دل من متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس جان مرا ميگيرد                 دل گريان، لب خندان دارم
 

به تو و عشق تو ايمان دارم


من اگر پشت خودم پنهانم           من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم          دل گريان، لب خندان دارم
 

به تو و عشق تو ايمان دارم


 


عزیزای دلم من دیگه از مسخره بازیای بلگفا خسته شدم...برای همین وبم رو منتقل کردم...این وب نیز همپا با اونجا اپ میشه...اما ازتون میخام لطف کنین ..دیگه در این وب نظری رو ثبت نکنین...

پیشاپیش از لطف شما سپاسگزارم....


روز چهارم:
اللهم قوني فيه علي اقامه امرک و اذقني فيه حلاوه ذکرک و اوزعني فيه لاداء شکرک بکرمک و احفظني فيه بحفظک و سترک يا ابصر الناظرين

خدايا مرا در اين روز بر اقامه و انجام فرمانت قوت بخش وحلاوت وشيريني ذکرت را بمن بچشان وبراي اداي شکر خود به کرمت مهيا ساز و در اين روز به حفظ و پرده پوشي ات مرا از گناه محفوظ دار اي بصيرترين بينايان عالم

نوشته شده در شنبه 1389/05/23ساعت 15:47 توسط ستوده

همراه

تنها در بي چراغي شب‌ها مي‌رفتم.
دست‌هايم از ياد مشعل‌ها تهي شده بود.
همه ستاره‌هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه ي خشك تپش‌ها را مي‌فشرد.
لحظه‌ام از طنين ريزش پيوندها پر بود.
تنها مي‌رفتم، مي‌شنوي؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه‌ها انتظار تصويرم را مي‌كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي‌جستند.
و من مي رفتم، مي‌رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان، تو از بيراهه ي لحظه‌ها، ميان دو تاريكي به من
پيوستي.
صداي نفس‌هايم با طرح ِ دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش‌هايم از آن تو باد، چهره ي به شب پيوسته! همه
تپش‌هايم.

من از برگ ريز ِ سرد ستاره‌ها گذشته‌ام
تا در خط‌هاي عصياني پيكرت شعله ي گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم،

زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره‌هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

ميان ما سرگرداني بيابان‌هاست.
بي چراغي شب‌ها، بستر خاكي غربت‌ها، فراموشي آتش‌هاست.
ميان ما «هزار و يك شب» جست و جوهاست


بعضی وقتا میبینی روزگار اونطور که میخای پیش نمیره این شد روزگار من ونوقتی که تموم زندگیم شده بود...ازم میبرید حالا که بیرونش کردم اونه که میخاد باشه...من یادم نیس اخر هزار یک و شب چجوری تموم شد...ولی میدونم دنیای خیالی و زیبای من همینه که این بالاست زیبا ولی تنها

باتو...من فراموشت نکردم...ولی دیگه..

اشوک:خیلی دلم برات تنگ شده ...

احسان:نوشته هات مجذوب کنندست...حسرت یه عشق واقعی رو بدلم میذاره..یه عشق پاک و بی هوس...

ملوس و ترنم:دویار با وفا و مهربون

***...دلم برای همه دوستام تنگ شده...***

بچه ها برام دعا کنین

رمضان مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/21ساعت 16:29 توسط ستوده|



 

آسمانت نیلی.. دلت شاد ..وجدانت آسوده

که قضاوت آسان ترین آهنگ زندگیست

ماهی به آب گفت: تو نمی تونی اشکای منو ببینی چون من توی آبم ، آب گفت: اما من می تونم اشکاتو احساس کنم چون تو ، توی قلب منی ...

 

همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی ،

پس هیچ وقت دل کسی رو نشکن چون اول دنیای خودت می شکنه ...

ماهی به آب گفت تو نمیتونی اشک هی منو ببینی

من توی آبم

آب گفت:اما من میتونم اشکاتو احساس کنم تو..ت.ی قلب منی

نمی دانم چرا امشب

واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد...

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

در این سکوت شبانگاهان به مهتاب چشم دوخته ام

و از ستاره ها درباره ی تو  می پرسم.

و حالا دلتنگی هایم را با رنگ سیاه می نویسم

و آرزوهایم را با رنگ آبی،

چون امروز آسمان در قلب من است.

هم اکنون وسعت فاصله هایمان را تنها خداوند به نظاره نشسته،

همانی که به خاطر قدرتش و گاهی به دلیل همراهی بی دریغش

فاصله ای در حریم عبودیتش میان من و او نیست.

کاش می شد در ابدی بودن آبی کرانه ها آشیانه ساخت

و در آغوش گرم آرامش آرام گرفت.

کاش آسمان برای نازنینی که هیچ کس را جایگزین نامش نخواهم کرد،

همیشه نیلی باشد.

پروردگارا؛

 به من آرامش ده، تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

دلیـــری ده، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم.

بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم.

مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیــا و مـــردم آن، مطابق میل من رفتار کنند.

"دوستای عزیز من خوبم "

"پینوکیو"


ظهر مطلع شدیم باباجانم سکته کردن...الان بیمارستانن حالشون مساعد نیس...اول برای ایشون دعا کنین و بعد من و روزگارم که کلا تعطیله....

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/05/19ساعت 11:7 توسط ستوده|

 

 

بعد از این چن روز که خودم رو خاک کردمSmiley from millan.netو دچار افسردگی مضمن شده بودم...مونده بودم چیکار کنم ....نمیدونین چه شب و روزای سختی بود...

خصوصا وقتی هیچکس بهم گفت باید حتما برم پیشه مشاور دیگه باورم شد که من روانی شدم...

اگرچه بنظر خودم تموم این مسایل واسه اینه که من تنهام...تنهایی دارم بدون هیچ کاری زندگیم رو میگذرونم....

تموم کارای روزمره من تنهاییه     اکثر وقتامم تو خونه سر کامپیوترمحتی شبا تا مثه جنازه برو بیفتم تو تختم....

اون چن شب اول قرص میخوردم تا بتونم مثه ادم باشم و خوب رفتار کنم..و ارووم باشم...اما نمیشد همش دنبال بهونه بودم تا با یکی دعوا کنم....بیچاره  مادرم...Rolling Pinاینم با علیو وای به وقتی که سمانه میومد و رو اعصاب من راه میرفت.......اما بهاره جمعه خونه عمه خیلی مهربونونه نصیحتم کرد

از همیجا بود که من تصمیم گرفتم  تسلیم حرفاش بشمو بخودم برسمو

با خودم اشتی کردم..

بعدش شورع کردم به شادی کردنHippie

لباس شاد پوشیدم

به دوستام اس دادمو زنگ زدم.....تا جمع شیمو شادی کنیم...

کارای مورد علاقمو انجام دادم...

برای کارای روزانم برنامه ریزی کردم...

و خب تنها کاری که مونده ورزش کردنه که اصلا حوصلشو ندارم

حالا میخام از دوستای گلم کمال تشکر رو داشته باشم ...کسایی که تنهام نذاشتن....

اول دوسته خوب و عزیز هیچکس......که خیلی حرفاش اروومم میکنه...مثه حرفای باباهای مهربون

بعد از اون از قناری خودمممممممممممممممممم..ملوسک عروسکم که این چن شب هم تو هیچکس ازاری کمکم کرد هم دلداریم داد و کلی دل و قلوه دادیم و گرفتیم و تنهام نذاشت و کلی خندوندم ..خلاصه قناریمونو خیلی دوست داریماااااااااااااااااااا

و از کوسه خانومی ...حاجیه خودم که یه لحظم تنهام نمیذاره در عین تموم ناراحتیاش تشکر میکنم...........

دلم میخاد بدونه خیلی نگرانشم.....خیلیوای عاشق اهنگ گوشیشممممممممممممممم

و در نهایت از تمومی افرادی که تو کامنت و تو زنگ و هرجور دیگه ای به من کمک کردن و بهم روحیه دادن.....محمد..امیر..احسان داداشی....و..................

من بهترم ....ولی هنوز اون افکرا لعنتی ولم نکرده...و و من عزم خودمو جزم کنمتا ستوده دوباره ساخته شه..باروحیه یا عالی....

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/18ساعت 0:43 توسط ستوده|

می خواهم باور کنم

که دیگر تورا دوست ندارم................

ودلم از رفتن تو نشکسته

می خواهم باور کنم

که دیگردلم برای چشمهایت تنگ نیست

اما نمی توانم.........

ودر سکوت سرد لب هایت

خنده های پیشت را جست و جو نمی کنم

می خواهم باور کنم زندگی هست و ادامه دارد

خورشید طلوع می کندوماه هنوز هم

دست هایش به سوی من دراز است..........

وغروب دلم که می گیرد

به یاد تو نیستم

وشاید در امتداد روزمرگی های مداوم

واز روی بی حوصلگی است

که چشمان تورا به یاد می آورم

ودر نهایت غربت

ازتو سخن می گویم

نمیدانم..........هرچه هست

هنوز هم

                           *دوستت دارم*

سحر-پرواز عشق


 

                       اینجایم آرزوست


به من روحیه بدین لطفاااااااااااااااااااااااااااااا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1389/05/16ساعت 12:32 توسط ستوده|

 

 خدیا مرا ببخش بخاطر تمامی ان اعمالی که نادانسته عمل کردم....خدیاااا بهم ارامش بده.....که یادت ارامبخش است

سلام ..خوبین؟؟؟؟باور کنین من نمیخام نگرانتون کنم...یا فک کنین میخام برم..یا خودمو لوس کنم...چن روزه حاله خوبی ندارم....روحیم ریخته بهم.....من یه مشکل بزرگ دارم ..اونم ترس از مرگه....نمیدونم چرا ول بعضی وقتا فکرش عین کنه میچسبه رو مغزمو تموم روحیمو میریزه بهم...چن روزه که باز دردم شروع شده.....

برا همین دیووونه شدم...انگار وقتی شب میشه ..تموم اضطرابش میاد تو جونم....احساس میکنم باید برم پیشه روانپزشک...اول شب عین دیووونه ها درد دارم.....اونوقته که هر لحظه فکر میکنم دارم ممیرمیمممممم

همینجور بی اختیار گریه میکنم.....

میدوم دارین تو ذهنتون میخندین بهم...ولی ترس بدچیزیه....گاهی فکر میکنم از همی ترس سکته کنم...

میدونی اول ترسم ا پارسال شروع شد....اول پارسال....روز دوشنبه داشتم از دانشکده میومدم بیرون"نفر "اسم یکی از پسرامون بود....همیشه مثه من رنگای جیغ بیغ مپوشید خیلی پسر خوش تیپ و اروومی بود در عین شیطنتش....

روز شنبه رفتم دانشگاه دوتا اگهی بدر بود بی دقت رفتم تو دانشکدمون که یه میز گذاشتهب ودن همه سیاه تنشون بود....دانشگاه عین روح شدهب ود ..سرد همه سرد..اون شب..دوتا از پسرامون باهم مرده بودن....

یکیشون تو خوابگاه...و نفر توی خواب.....داغون شدم...هیچوقت صحنه اخری که داشتم از دانشگاه میرفتم و دیدمش یادم نمیره خندشو....و اینکه تو ذهنم دقیقا یاداوری کردم هته دیگه میینمش......ولی....

ازون وقت شبای جمعه دیووونه میشم...

بعد از اون یکی از دخترای خودمون هم امسال همینطور شد...روزی که قرارا بود بیاد مدرک ارشدش رو بگیره خبر مرگش رو اوردن....استاد راهنمامون....میگفتن خیل گریه کرده.....راست میگفتن....یاد اونم خلم یکنه.....

ازون وقت تالا حس میکنم همش میخام بمیرم..شبا از تنهاییم میترسم...نمیدونم چه مرگمه بچه هااااااااااااا

جدی من دیوونه شدم نه؟؟؟؟!!!!

کاش دوستام پیشم بودن....کاش کسی بد تا بفهمه چی میگم.....ببخشید اگه نگرانتون کردم....ولی من خیلی حالم بده..هم روحی هم روانی...

ثووووووووووووووووونااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررررررررررررچقدر بهت نیاز دارم...الهه چچقدر دلم میخاست پیشم بودی دستمو میذاشتم تو دستت اروومم میکردی....

خدایاکاش اینقدر ازت نیمترسیدم...کاش ارامشم رو باور داشتم....

 

نوشته شده در جمعه 1389/05/15ساعت 17:6 توسط ستوده|

در میان لحظه های زندگی

                      لحظه ایست که

                              تغییرش ممکن نیست

                                                   و آن

                                                          مرگ

                                                                است

                اگه نبودم

                                حلالم کنین

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/14ساعت 23:59 توسط ستوده

 

پرنده اولی پرواز را دوست داشت...

پرنده دوم آشیانه را دوست داشت...

پرنده سوم پریدن را دوست داشت...

***

میگویند پرنده اولی پرواز کرد...میگویند به سرزمین خوشبختی رفته!

میگویند پرنده دومی با تمام وجودش عشق ورزید...میگویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرسید!!

میگویند پرنده سومی رفت...میگویند برای همیشه پرواز کرد اما به کجا!!!؟

 

در دل شب دعاي من گريه بي صداي من

بانگ خدا خداي من به خاطر تو بود و بس

پاكي لحظه هاي من گريه هاي من

گوهر اشكاي من به خاطر تو بود بس

اين همه بي پناهيم اين همه سر به راهيم

اين همه بي گنهيم به خاطر تو بود بس

اين همه دل بريدنم زخم زبان شنيدنم

غصه به جان خريدنم به خاطر تو بود بس

رب خدا نشستنم فقط به تو دلبستنم

سوز من و گداز من اشك من و نياز من

به خاطر تو بود و بس

See full size image

 

 

پسرک پرید لبه ی جـوی آب و سعـی کــرد تعادلـش را حفـظ کـند و شـروع کرد به راه رفتـن.

دختـرک اما لبه ی دیگر جوی آب را انتخاب کرد ; دوست نداشت پشت سر پسر باشد.فکر کرد این جوری همیشــه در کنـار هـم هستند
.سرش را که بلـند کرد ، انتهای جوی آب در آن خیابان طـویل درست پیدا نبود اما ، یک چیز کاملا مشخص بود : آنها مـوازی همـدیگر می رفتند ،  با فاصـله ی یک جـوی آب از هـم .

رســیدنی در کار نبود ; حتی تا قـیامــت !

 

 

 

*با من حرف بزن .

با من که شکسته تر از شاخه ها هستم...........

من که سرگردان تر از ابرهای همین حوالی ام..با من حرف بزن .............

از گفته های نگفته دلت...........

از اضطراب کوچه باغهای بیقراری..............

از واهمه ی فرداهای تنهایی...........

از اندوه لحظات بی کسی....................................*


دیروز یچیز جالب شنیدم ...من نمیدونسم رنگ پوست رو سردی و گرمی ادما اثر داره...ولی دیروز فهمیدم رنگ پوست روی سرد مزاجی و گرم مزاجی ادما اثر دار و ادمای سبزه گرم مزاجن وادمای روشن نه...

برام خیلی جالب بود...

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/13ساعت 20:41 توسط ستوده|

 

 

 

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي کنند و سر هم داد مي کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي زنيم؟ آيا نمي توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب هايى دادند امّا پاسخ هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله مي گيرد. آن ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آن ها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي کنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آن ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله اى بين قلب هاى آن ها باقى نمانده باشد

لیلا.



 

                                      تبریک مامانی....تبریک بابایی

 

دیشب سالگرد نامزدی مامان بابا بود...بابا طبق رسم همیشگیش که برای این روز دسته گل میگیره اومد خونه ..خب منم خواب بودم دیگه

برا همین مراسم همیشگی ""صورت گرفت ـمن داشتم تو دلم شیرینی درست میکردم که اخجون موضوع  آپ امشب جور شد چون اصلا یادم نبود در حالی که مامان از اول یادش بودو شام توپی تدارک دیده بود که اول فکر کردم بخاطر من بوده ولی دوزاریم افتاد نه بابا جریان داره

(من این رسم رو خیلی دو دارم میدونین بچه ها نه به الان که بعضیا اونقدر هتلن که بچه هاشون میان و از اپن بودن پدر مادرا شکایت میکنن ..نه به اون خفقانی که کلا خونواده بسته باشه و ...میدوین چی میگم که...دوست دارم همیشه یادم بمونه که بچه ها از دیدن عشق ورزیدن پدر مادر بهم لذت میبرند و احساس امنیت می کنن.)..

                """"****"*خدایا کی میشه ما ازین جشنا بگیریم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!*****"""

                                                            

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/05/12ساعت 18:29 توسط ستوده|

 

 

 

 

 

دلفینممممممممممممممممممممممممم

 

 

قبولیت مبارکککککککککککککککککککککککک

 

 

 

 

بعللللللللللللللللللللللههههه

همه این جشنا برا چی بید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برا اینکه کوسه خودم داشنگاه قبول شده....

بزن دس قشنگ رو تا بریم سراغ کیک قبولیششششششششش

............

کیک حالا

کوسه خانوممممممممممممممممممممممممم

قبولیت مبارککککککککککککککککککککککککک

حاجیه خودمی....

عسلکمیییییییییییییییییییییییییی

 

اینم ماله خودمو خودت

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/11ساعت 15:26 توسط ستوده|

 

صحبت از منست  آسمان

از سیاه بختی من ...سیاه رویی اش

آسمان ابر میشود

امید گمراه خرسندی از

هدیه خداوند

میان ابر و آفتاب اسیر میشوم..

باز آسمان سیاه میپوشد

صدای تپش قلبم را احساس میکنم

این بار که غمی بر آن استوار نییست؟!

و حادثه خبر میدهد

از سیاه پوشی آسمان

از.....

هوا بوی مرگ می دهد

شرشر ...شریان قلبم را احساس میکنم

شششششششششششششششششششششششش

آری

صدای فروریختن زندگی

نزدیکی ها

آسمان می گیرد

خاهر میگرید

کما...قلب...فاجعه

سه واژه برهنه

در لباس نامرئیه

مرگ

"لطفا برای شوهر خواهرم دعا کنید"


 گل لاله ، باران ، طبیعت.

وقتی آسمون ابریه بدجور دلم میگیره..چقدر دلم برای روزای بارونیه با تو بودن و مشاعرمون تنگ شده ثونار..من که غیر تو کسی رو نداشتم....

کاش فقط "تو"رو داشتم....

 

ثانیه ها بی تو میگذرند....

من نیز لحظه هایم را بی تو طی میکنم...

تو نیز بی من..

چرا "ما"بودنمان به

من بودن رسید؟؟؟

خیلی دلم برات تنگ شده....

قد تموم اواز پرستو های بهاری..

گاهی فکر میکنم..تو هم با دیدن اسمون ابری دلت هوای منو میکنه؟؟؟

نمیدونم چرا هر وقت میخام باهات حرف بزنم بغض امونم نمیده

سنگدل شدم ثونار....از دیدن بدبختیش لذت میبرم....چون هم باعث جدایی ما شده...هم تروو اذیت کرده..

حتی از دروغاش و تحقیراش ناراحت نمیشم...چون خیلی کوچیک شده...

حقیر شده....بدبخت

حالا دلم براش میسوزه اونم از روی ترحم...

.............................

زود بر گرد ثونارم این قلب خیلی طول نمیکششه تپیدنش...

هنوز چشم انتظار شب ونیمه شب منتظر خبری از تو هستم

تو عزیز منی....تنها کسم..

تا همیشه....

چقدر دلم برای بوسیدنت تنگ شده

راستی دیگه میگم ثونار

نه ثُنار

 

 

.......................................................................

بنظر شما مرد ها از چه همسری خوششون میاد؟؟؟؟؟؟

ظاهری و باطنی

۱- بی سرزمین تر از باد:دروغ نگفتن

۲-اشوک:http://just4u.ir/?p=129"(جواب کاملی بود)

۳- ربابه:مردها از زنی خوششون می آد که پاک و نجیب باشند. دلشون پاک باشه و جسمشون از دلشون پاکتر.

۴-یازی:زن باید خوشگل باشه....زن باید خوشگل باشه...

سفید و کمی چاقققققققققققققققققق

۵- ترنم: فکر کنم کسسی که از نظر احساسات و عشق بتونه ارضاشون کنه
کسی که درکشون کنه و باهاشون صادق باشه

۶-فرهاد:زن باید زن باشه نه اینکه ادعای زن بودن بکنه
پشتیبانی محکم

۷-فرشته شیطون:من بيشتر از سه حرف براي گفتن ندارم:
سادگي
صبر و حوصله
ترحم
با سادگي ?در فکر و عمل به اصل و بنيان طبيعت انساني خود متکي
خواهي بود.
در صبر و حوصله با دوست و دشمن و با رويدادها چنان که هستند
هماهنگ خواهي بود.
و در ترحم با هر چه د رجهان هست در آشتي.

۸-فاطمه:زن ها زیاد لوس نباشن و صادق باشن و غر غرو نباشند.......شایدر مرد ها از این جور زن ها خوششون بیاد..البته مرد های امروزی فقط عاشق دخترای خوشگل می شن........کاری با باطن زناشون ندارن...فقط چهره و تیپ براشون مهمه....

نوشته شده در یکشنبه 1389/05/10ساعت 16:45 توسط ستوده|

 

"***********ملوسم تولدت مبارک*********"

 

 

 

یکی بود یکی نبود. یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود.

 زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود. مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.

خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.

خدا گفت: « شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.»

مرد سرش را پایین آورد. مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید.

زن به آب رودخانه نگاه کرد، مرد را دید.

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید.

خدا به مرد گفت: « به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.»

مرد زیر باران خیس شده بود. زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت. مرد خندید.

خدا به زن گفت: « به دستهای تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی.»

مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. آنها خوشحال بودند. خدا هم خوشحال بود.

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد.

 دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند، اما پرواز کرد

 و رفت و  دستهای زن رو به آسمان ماند...

مرد او را دید، کنارش نشست. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد.

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود.

فرشته ها درگوشی پچ پچی کردند و خندیدند. خدا خندید و زمین سبز شد.

خدا گفت: « از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد. »

فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند.

 مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت. خاک، خوشبو شد.

 پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد.

زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود.

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند.

مرد زن را دید که می خندید. کودکش را دید که شیر می نوشید. بر زمین نشست و پیشانی را بر خاک گذاشت.

خدا شوق مرد را دید و خندید. وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست.

خدا گفت: « با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد.  راست بگویید تا راستگو باشد.

 گل، آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.»

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.

خدا همه چیز و همه جا را می دید.

خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته تا خیس نشود.

زنی را دید که گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد.

خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و

 نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند...

خدا خوشحال بود، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنهــا نبود.

..............................

 

امروز اسمون ابری بود و من یاد روزای ابری همیشگیم افتادم که چقدر دستام منتظر و تنها زیر بارون رها میشه و د تنهایی خودش فرو میره...

چقدر روزای ابری رو دوست دارم...

 ........................................................................

بنظر شما مرد ها از چه همسری خوششون میاد؟؟؟؟؟؟

ظاهری و باطنی

۱- بی سرزمین تر از باد:دروغ نگفتن

۲-اشوک:http://just4u.ir/?p=129"(جواب کاملی بود)

۳- ربابه:مردها از زنی خوششون می آد که پاک و نجیب باشند. دلشون پاک باشه و جسمشون از دلشون پاکتر.

۴-یازی:زن باید خوشگل باشه....زن باید خوشگل باشه...

سفید و کمی چاقققققققققققققققققق

۵- ترنم: فکر کنم کسسی که از نظر احساسات و عشق بتونه ارضاشون کنه
کسی که درکشون کنه و باهاشون صادق باشه

۶-فرهاد:زن باید زن باشه نه اینکه ادعای زن بودن بکنه
پشتیبانی محکم

۷-فرشته شیطون:من بيشتر از سه حرف براي گفتن ندارم:
سادگي
صبر و حوصله
ترحم
با سادگي ?در فکر و عمل به اصل و بنيان طبيعت انساني خود متکي
خواهي بود.
در صبر و حوصله با دوست و دشمن و با رويدادها چنان که هستند
هماهنگ خواهي بود.
و در ترحم با هر چه د رجهان هست در آشتي.

۸-فاطمه:زن ها زیاد لوس نباشن و صادق باشن و غر غرو نباشند.......شایدر مرد ها از این جور زن ها خوششون بیاد..البته مرد های امروزی فقط عاشق دخترای خوشگل می شن........کاری با باطن زناشون ندارن...فقط چهره و تیپ براشون مهمه....

نوشته شده در شنبه 1389/05/09ساعت 14:32 توسط ستوده|

 

 

 

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست  ماد رکجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست

...

نگو بزرگ شدم نگو که  تلخه  نگو گریه دیگه به من نمی آد

بیا منو ببر نوازشم کن

دلم آغوش بی دغدغه می خواد 

 

مادرم دلتنگ آغوشتم

مادر  اغوشت رو ازم نگیر...

...روح خسته ام رو آروم کن...

..ای پناه بی کسی هام..

.مادر.


 

 

 

دفتر باران

درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان

میان دفتر باران، مداد سرگردان

تو را كشید و مرا آفتابگردانت

میان حوصله گیج باد سرگردان

همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود

نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان

و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او

هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان

تمام قصه همین بود راست می گفتی :

تو باد بودی و من در مباد سرگردان

زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان

و من میان تب و انجماد سر گردان

ستاره ها همه شومند و ماه خسته من

میان یك شب بی اعتماد سر گردان

مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست

هزار آینه ی نا مراد سرگردان

نماد نام تو بود و نماد ناله من

هزار ناله در این یك نماد سر گردان

................................................

................................................

درخت كوچك تنها به باد عاشق بود

و  باد بی سرو سامان و  باد سر گردان *

تمام قصه همین بود، راست می گفتی !

 


بنظر شما مرد ها از چه همسری خوششون میاد؟؟؟؟؟؟

ظاهری و باطنی

۱- بی سرزمین تر از باد:دروغ نگفتن

۲-اشوک:http://just4u.ir/?p=129"(جواب کاملی بود)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/07ساعت 17:0 توسط ستوده|


  •  

     

     

     

    آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد:

    دوستت دارم

     

     

    دنیا دروغه.....

    زندگی

    ارامش

    من

    تو

    و همه ی مدعیان عشق

    خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

    کمکم کن


     من اعصاب مصابم رفت مرخصی...به میزان چندان دقیقه بدنبال انگشت مبارکی بودم که در دهان مردی یا زنی یا خود شخص باشد اما دریغ ....که هر انچه بود در دهان یکدیگر بود جز انگشت بدهان.......تازه انچه بود انگشت اشاره بود نه عسل خوری....

    احتمالا انگشت خوردن جز سانسورات

    اما

    ............................................

     بشه هاااااااااااااااااااا.....انگشت عسل خوریم چرک کرده...میخام قطعش کنم خیالم راحت شه....که دیگه عسلم دهن کسی نمیذارمم


     ثوناری..دلم واست تنگ شده.....خیلی مراقب خودت باش....میدونی یاد چتامون افتادم یادته ما دوتا چت قشنگ خنده داشتیم..یکیش اون که با الهه بودیم همه رو من زن و شوهر هم کردم....یکی هم همین چن وقت پیشا ...چیکن استراگانف

    چقدر دلم برا اون روزا لک زده..خب میدونی هرچی فکر میکنم هیچوقت دقایق وبی نداشتم برات...برا همین بهت حق دادم...فهمیدم.زمان زیادی ازت میگرفتم که اذیت میکردم..روحیتو بهم میریختم.....بگذریم

    جون من..برو با الهه حرف بزن ...با دوسات..تا ارووم شی..دلم مثه سیر و سرکه واست میجوشه...نخاستم بهت زنگ بزنم که باز ناراحت نشی....

    نمیخوام حضورم اذیتت کنه.....مراقب خودت باش نفسم...


    پیش از انجام مصاحبه گفتم: با چه تضمینی باور کنم که در جریان مصاحبه بر مبنای صداقت در گفتار سخن خواهی گفت؟  خندید و گفت: دلیلی ندارد دروغ بگویم. چون من به حربه ای مجهزم که اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم میتوانم به خواسته های خود دست یابم.گفتم: چه حربه ای؟ جواب داد: غفلت؛ انسانها را به خواب نوشین غفلت می برم و آن وقت نقشه هایم را عملی می کنم.سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم  و راهزن راهتان می شوم. اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست .بسه ديگه حالا اينقدر بلوف نزن يادته اون دنيا با فرشته ها چقدر سر به سرت ميگذاشتيم.خودتان را معرفی کنید:

    شیطان: فردی هستم از طایفه جن. مسمی به اسم خاص "ابلیس" و مشهور به اسم عام "شیطان"؛ البته اسامی و اوصاف دیگری هم دارم که چندان معروف نیستند نظیر وسواس، خنّاس، عزازیل، عفریت، شیصبان، حارث، مارد، غوی، رجیم،  ابو مره، ابولبین، مذموم، مرید و…(1) عبدالله: پیشه و شغل شما چیست؟

    شیطان: مشاغل فراوانی دارم؛ گاهی مسافر کشم؛ سر دو راهی حق و باطل می ایستم و مسافران را در جاده گمراهی در بست به سفر جهنم می برم. گاهی کشاورزم و بذر کینه و نفاق را در زمین دلها می افشانم. گاهی نقاشم؛ رنگ بطلان به چهره حقیقت می زنم و جامه کژی برقامت راستی می پوشانم. گاهی هم خلبانم؛ با بالهای وسوسه و القاء آنقدر بر فراز قلب آدمی چرخ می زنم تا باند مناسب برای فرود بیابم.(2) عبدالله: دشمنی دیرینه ات با آدمی زاد از کجا سرچشمه می گیرد؟

    شیطان: ماجرا از آن روزی شروع شد که ...بقیه ادامه مطلب

     

    این ماله وبه شیدانه فرشته شیطونه...فرشته شیطون مطالب خیلی خوبی مینویسه بهتون توصیه میکنم حتما چن روز یبار برین وبش...


  • ادامه مطلب
    نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/06ساعت 22:53 توسط ستوده|

     

    تمام رنگ و رویم را از دست داده ام

    در پس این روزگار نیم خورده

    دیگر هیچ آشنایی در این باغ نیست

    همه غریبه اند

    محمد..ثونار..الهه..."تو"

    "تو"

    تو ..تو چه کسی هستی که مرا از هستی ساقط کرده ای

    نمیدانم

    برعکس تمامی روزهای پایکوبی

    امروز دیگر ان دخترک بزک کرده نبودم

    آینه بر صورتم تف می اندازد

    امروز دیگر نیش و کنایه دیگران را بدنبال نداشتم

    دختر مجرد و این بزک دوزک ها؟؟؟؟؟

    چه سرخوشانه

    آری ..شاید همه ی بزک ها و آینه های و...

    نقاب من در میان حجمه ی بی "تو" بودن

    تنها سرودی سرخوشانه است

    "تو".."تو"

    دیگر ..ازین واژه حالم بهم میخورد

    میخواهم بال بیاورم

    تمامیه عمر کوتاهی که باجسم ناهنجارم

    رنگ زده ام

    هرجا میروم حرفی از

    "تو" است

    حتی در مرداب تنهاییه سپیده دم

    در میان نیلوفران آبی شناور

    در میان خنده های مستانه ی

    آن مرده هرزه

    و شاید خیال دخترک ۱۸ساله ای

    که ..شب را در تنهایی به صبح می رساند

    "تو"

    آری ..."تو"

    دیگر برایم معنایی نداری

    ذهنم چون گندابی است که

    در جواب لرزش دلم هم برایش پاسخی ندارم

    "تو"..تو کیستی ؟؟

    بجای تو..تمام پسران ...خزکده را جایگزین کرده ام

    نشد

    تمامیه آدمیان اطرافم را

    و تمامیه همسایگان و تمامی مردان شهر را شاید

    اما

    جز جای خالی تو ..در میان  ایده آل هایم چیزی نیافتم

    هنوز نتوانستم

    حضور تو را درک کنم

    و خواستنت را

    براستی تو درکجای زندگی ام جای داری؟؟/

    "تو"

    تنها همبند قفس تنهایی در کنایه و نشیب های دیگران

    دیگران جامعه یعوامانه ی من

    "تو"

    تنها همدم ...

    وحشت شب غره های آسمان

    یا تاریکی یاد آوری عدم..

    میان لحظه های پوچ من

    "تو"

    تنها

    هم آغوش

    نیزا های غریزی ام

    که از وحشت گناه

    دهان را بهم دو خته ام

    "تو"

    "تو"

    "تو"

    وقتی میان آدمک ها یک مترسک رابجای خالی

    حضورت در مزرعه مهربانی

    سرخورده ام میگذارم

    جز ناله ی..ناهنجار قار قار وجدانم

    که

    از زنده نبودنت اگاه است

    پاسخی ندرم برای گفتن

    آری ...شاید کلاغ و و نجابتش

    که هنوزکسی نتوانسته

    ارضای روح خسته اش را جز خدا بداند

    بهترین یار من باشد

    آری ...

    چون کلاغ...ذهنم ..آواره ی

    مترسک های ساخته ی ذهنم شده

    ظاهر زشتش

    تجلی چهره خسته ام است

    صدایش...

    هیاهوی سازک تنهاییم

    و مزرعه مهربانیش

    کوله بار عشقی کهبرای رسیدن به

    "تو"

    بدوش میکشم

     

    چقدر خسته ام

    کاش میشد ..

    اواره ی ...دویرار های بی کسی شد..

    چون تنهایی بی

     "تو "

    بودن


    دیگه حوصله یهیچ کس و هیچ جا رو ندارم..کم طاقت شدم..از صدا متنفرم..از ادمها....از همه چ..دلم میخاد تنها باشم..تنهای تنها...با تو یا بی تو....فرقی نمیکنه...فقط اونقدر خستم که دلم میخاد بخابم...نمیدونم دیگه نه از مهمونی خوشم میاد ..نه از خاله زنک بازیای اونجا...نه ادمهاش....بیشتر از همه گاهی از حرفای بابا میرنجم و سمانه....

    شاید از همه خسته ام...وای چرا اینجور شدم؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

    دلم میخاد خودم باشم و در و دیوار ..خودم باشم و کتابام....

    دیگه هیچکس رو ندارم..حتی امیدی برای اومدن وب....مشهد کلی عکس گرفتم...به هوای اینکه نشون کسی بدم...شاید اولین دوست و کسی که داشتم...اما حالا هیچکس رو ندارم...

    میدونی خیلی تلخه که هیچکس منتظرت نباشه...هیچکس نگران تنهاییات نباشه...هیچکس ..

    هیچکس رو نداشته باشی که بخای با شوق و ذوق براش چیزی رو تعریف کنی..یا بزنن تو پرت....

    مثه امروز

    که دایی زد تو پره شیطنتام

    امشب موقع بر گشت که اعصاب سمانه خورد شده بود....کلی دلقک باز ی در اوردم...کلی جیغ و داد و بی کلاسی و جنگولک بازی تو ماشین در اووردیم ..منو و بهار..تا سمانه بخنده..هیچوقت نمیتونم بفهمم چرا ایهمه خشوبختیشو دست کم میگیره....چرا سعی نمیکنه با همسرش بهترین و نازترین رفتار رو داشته باشه..

    نمیدونم

    شاید این منم که هنوز متحجرانه فک میکنم که زن باید مایه تسکین خانواده بشه حتی تو سخت ترین شرایط..

    شایدم....

    ولی مهمونیه عصر خیلی خوب بود...با اینکه ساده رفتم و حوصله نداشتم ولی بنظرم خیلی نز تر شده بودم...بخاطر بهار شد...بعدشم اون جنگولک بازیایی که تو ماشین با بهار در اوردیم.برا سمانه...خیلی خشو گذشت...کاش بهترین لحظه ها اینقدر زود تموم نمیشدن...

    کاش سمانه هم بلد بود شادی کنه...

    کاش این شاید رو با

    "تو"

    میکردم...

     



     

     

    زندگي را‌ زندگي ‌كن!
    من هميشه فكر مي‌كردم زندگي يعني دورانديشي و عاقبت‌انديشي. هميشه در فكر اين بودم كه آينده خوبي براي خودم و خانواده‌ام بسازم و به همين دليل سعي مي‌كردم مرتب كار كنم و به پس‌اندازم اضافه كنم تا در دوران كهنسالي احتياج به كسي نداشته باشم. بارها شده بود كه خودم و همسرم از چيزهايي خوشمان مي‌آمده اما من وقت و انرژي و پول صرف آن نكردم تا بتوانم آينده‌اي بهتر بسازم و فكر مي‌كردم كه كارم هم درست است.حتي وقتي همسر يا فرزندانم از من ناراحت مي‌شدند، فكر مي‌كردم آنها غيرمنطقي هستند.

    سال‌ها در اداره‌اي كار مي‌كردم و زندگي‌ام هميشه به يك منوال بود.

    هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ ويلان را از ياد نمي‌‌برم. در طول 30 سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه كـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌‌كنم به ياد ويلان مي‌افتم...

    ويلان پتي اف، كارمند دبيرخانه‌ اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندك كارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه كه حقوق مي‌‌گرفت و جيبش پر مي‌‌شد، شروع مي‌‌كرد به حرف زدن.

    روز اول ماه و هنگامي ‌كه از بانك به اداره برمي‌گشت، براحتي مي‌‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد كه تمام حقوقش را در آن گذاشته بود.

    ويلان از روزي كه حقوق مي‌‌گرفت تا روز 15 ماه كه پولش ته مي‌‌كشيد، نيمي از ماه غذاي بيرون مي‌خورد و سيگار برگ مي‌‌كشيد، نيمي از ماه هم اندك غذايي از خانه. به هر حال گيج بود و سرخوش.

    من 11 سال با ويلان همكار بودم. بعدها شنيدم او 30 سال به همين نحو گذران كرده است. روز آخر كه من از اداره منتقل مي‌‌شدم، ويلان روي سكوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌‌كشيد. سراغش رفتم تا از او خداحافظي كنم.

    كنارش نشستم و بعد از كلي حرف‌هاي عادي، عاقبت پرسيدم كه چرا سعي نمي‌كند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا كند؟

    هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين كه سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب پرسيد: كدام وضع؟

    بهت زده شدم. همين‌طور كه به او زل زده بودم، بدون اين‌كه حركتي كنم، ادامه دادم:

    همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!

    ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور كه زل زده بود به من، ادامه داد:

    تا حالا سيگار برگ اصل كشيده‌اي؟

    گفتم: نه!

    گفت: تا حالا تاكسي دربست گرفته‌اي؟

    گفتم: نه!

    گفت: تا حالا به يك كنسرت عالي رفته‌اي؟

    گفتم: نه!

    گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خورده‌اي؟

    گفتم نه!

    گفت: تا حالا همه پولتو براي كسي كه دوستش داري هديه خريده‌اي تا خوشحالش كني؟

    گفتم: نه!

    گفت: اصلا عاشق بوده‌اي؟

    گفتم: نه!

    گفت: تا حالا يه هفته از شهر بيرون رفته‌اي؟

    گفتم: نه!

    گفت: اصلا تا حالا زندگي كرده‌اي؟

    با درماندگي گفتم: آره،....نه،...نمي‌دونم!

    ويلان همين‌طور نگاهم مي‌‌كرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين.

    حالا كه خوب نگاهش مي‌كردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم كه آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاكسي رسيده بود. ويلان تكه‌اي كيك خامه‌اي كه در دست داشت، تعارفم كرد و بعد جمله‌اي را گفت كه مسير زندگي‌‌ام را به كلي عوض كرد.

    او پرسيد: مي‌دوني تا كي زنده‌اي؟

    جواب دادم: نه!

    ويلان گفت: پس سعي كن دست كم نصف ماه رو زندگي كني.امروز روز جهاني آدم‌هاي آشفته است.هر 60 ثانيه‌اي را كه با عصبانيت، ناراحتي يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نمي‌گردد.

    بدان كه زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند و هيچ چيزي كه باعث خنده ات مي‌شود را رد نكن.

    وقتي مرتب به فكر آينده و فرداهاي بهتر باشي، امروز را هم از دست مي‌دهي و آن فردا‌ها را هم چون عادت كرده‌اي در لحظه ديگري باشي، از دست خواهي داد. پس سعي كن زندگي را زندگي كني!

    پس مانند رودخانه جاري باش و تسليم.


    روزی جوانی  در اواخر رکعت نماز جماعتی رسید و اقامه کرد نماز را...در هنگام سجده رفتن بیادش اومد مهر نداره....مهر مرد ککناری را که چهره ای مذهبی داشت برداشت و ادامه داد نماز ش رو....بعد نماز مرد کناری عصبی گفت باردر من اومدیم م و م ن مجبور میشدم  نمازم رو بشکنم این چکاری بود کردی

    پسر جواب داد...من دیدم شما ادم مذهبی هستین و بلدین چجوری کاری کنین ولی خودم ودشمن قسم خورده ام رو میشناسم...

    اگر من نسبت به رسیدن به رکعتی از نمازم کوتاهی میکردم....فردا نسبت به دو رکعت فرداش نماز دیگر و....

    روزی دیگر کاهل نماز میشدم...چرا که عادت به کاهلی میکرم...من خاستم جلوی نفسم را اینگونه بگیرم...

    اینو مشهد تو حرم شنیدم خشوم اومد بنویسم...

    دوستون دارم تا فردا...  

     

    نوشته شده در سه شنبه 1389/05/05ساعت 23:47 توسط ستوده|

     

     

     

     

    در جواني شده ام از غم اين دوران پير
    ليكن از عشق تو اي يار نميگردم سير
    منم آن ذره، كه بر دامن تو چنگ زدم
    اي كه شد پرتو مهر و كرمت عالمگير
    بهر تسخير جهان، جنگ دگر لازم نيست
    چون كه زيبايي تو، كرده جهان را تسخير
    نرود ياد تو، با مردنم، از خاطر من
    چون وجودم همه با مهر تو شد، نقش‌پذير
    ×××
    از نور تو روشن، ملكا ديدة «نرگس»
    دل مي‌كند از هر چمني بوي تو را حس
    وصف الف قامت تو درس مدارس
    آن گوهر يكدانة ناياب تويي تو
    ×××
    ما جمله نيازيم و، تو سرچشمة نازي
    اي قلب جهان، كنز نهان، معدن رازي
    عالم همه چون معبد و ، تو روح نمازي
    آن قائم استاده به محراب تويي تو
    ×××
    مانند تو كس چهرة دلخواه ندارد
    زيبايي رخسار تو را ماه ندارد
    آنجا كه تويي، نكهت گل راه ندارد
    ظاهر همه جا، غائب سرداب تويي تو
    ×××
    هر ديده كه خواهد نگرد نور خدا را
    پس بنگرد آن آينة غيب نما را
    گرديم پي‌ات، خيف و منا، مروه صفا را
    منظور دل از عالم اسباب تويي تو
    ×××
    مهديا! گل نه از اين جهت به سينه زنم
    كه لطيف و ، معطر و ،  زيباست
    بلكه چون گل شبيه صورت توست
    زين جهت جاي او به سينه ماست
    ×××
    ديده هر چند كه از ديدن تو محروم است
    پرتو حسن تو بر اهل نظر معلوم است
    شعله عشق تو از چهره زردم پيداست
    گرچه در پرده دل راز غمت مكتوم است
    اي خوش آن دم كه چو گل با لب خندان آئي
    كه دل منتظران بي تو بسي مغموم است
    دل بشكسته به دست تو شود باز درست
    اي‌كه در پنجة مهر تو دلم چون موم است
    اي هما، بر دل ويرانة ما سايه فكن
    تا كريزد غم دنيا كه چو جغدي شوم است
    صبح اميد توئي در شب ظلماني ما
    ياد تو ماية تسكين دل مظلوم است
    ×××
    تو كه بال رحمتت بر، سر ما فكنده سايه
    زچه رو نهاني از ما به كجاست آشيانت
    ×××
    از حسد، رنگ ز رخسارة معناب پريد
    ز آن تجلي كه تو در دامن شبها داري
    باز محراب عبادت به تو آغوش گشود
    مگر اي قبلة جان قصد مصلي داري
    ×××

     

     

     

    طرح ختم همزمان هزاران غنچه صلوات

     

     

    گـفتـم که خـدا مـرا مـرادی بفـرسـت
    طــوفـان زده ام راه نجـاتـی بفرسـت
    فــرمـو د کـه بـا زمـزمـه یـا مـهـــدی
    نـذر گـل نرگــس صـلـواتی بـفــرسـت

    نیمه شعبان مبارک

    امشب ۱۱ شب

    عزیزای دلم امشب ساعت ۲۳ یادتون نره.....همزمان قراره همه ملت ایران......دعای فرج و سوره یس رو بخونیم.......................

    التماس دعا


    یه نامه داری..حتما بخونش....

     


    نوشته شده در دوشنبه 1389/05/04ساعت 15:8 توسط ستوده|

     

     

     

     

    من غریبی هستم که در میان کوچه های تنهاییت پرسه زنان چون رهگذر هر روزه مسافر کوچه ات شده ام

    و تو مرا به خانه عشاق بردی..به آن سوی مر مر های آذرین

    من آتش فشان خاموش

    خدایم

    ........................................

    آنقدر خاطره دارم که گاهی فکر میکنم چقدر پیرم ..

    چشمهایم را میبندم و صدبار جریمه میشوم

    خط میخورم

    و درخت انار باغچه دلش خون میشود

    همین که می فهمد .مدیر مدرسه از شاخه هایش چون فلک ساخته است

    چشم هایم را میبندم

    و....

    چقدر خاطره دارم

    شنیده ام آدمها پیش از آنکه بمیرند

    تمام خاطره هایشان را دوره می کنند

    و مرگ چقدر باید منتظر بماند

    تا کار من تمام شود

    .....................................................................

    قرار بود برای تولدم مهاجرت کنم..ولی دلم نیومد اخه کلبه من شبدرانه است...الانم تا وقتی بلگفا درست نشده مهمان پرشین هستم....

    تولد دیگر....

    خب دوباره اومدم ..ولی هم اینجا هم اونجا....



    دوسته عزیز من ..باور کن اهنگ رو دوست داشتم گذاشتم و اصلا ....و تو هیچ بدی در حق من نکردی....باور کن تو هم مثه بقیه عزیز بودی و هستی...

    من برای همه ی هدایای خدا ارزش قائلم....دوست خوبم

    زندگی رو زندگی کن...از زندگی لذت ببر...

    باور کن بهترین لحظات زندگی من وقتیه که دوستام رو تو ارامش و شادی ببینم...

    پس ارووم باش چون من کاملا اروومم

    باور کن....

    مگه تالا بهت دروغ گفتم؟؟؟؟

    یا علی

    اینم یه سیب خوشگل ....مثه دلم...


    شاید باور نکنی .ولی تازه بعد از اینکه رحفاتو خوندم برگشتم وبم و عکسی که گذاشتم دیدم..اون فرشته تو اسمون...اون عروس..اون مرده خسته ...که داره با عروس میره و جلوتر از اون..و اون دختر و ساز تنهاییاش...

    یه لحظه خندم گرفت...ةهر با این دقت انتخابش نکردم ...فقط میخاستم غربت رو نشون بدم...ولی انگار

    تقصیر من بود که اون حرفا به ذهنت رسید ازت عذر میخام....

     

    نوشته شده در یکشنبه 1389/05/03ساعت 18:48 توسط ستوده|

     

     

    خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
    لالایی ها دیگه خوابی . به چشمونم نمی شونه
    یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
    یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
    تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
    هنوز آوار تنهایی .داره می باره از هر سو
    خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
    نشد با این تن زخمی . به آغوش تو برگردم
    نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
    از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
    نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
    تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
    تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
    تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
    خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
    طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

    خداحافظ

     

    برای تو....مسافر..کوتاه دل..


     

    من پذیرفتم شکست خویش را

    پندهای عقل دوراندیش را

     

    من پذیرفتم که عشق افسانه است

    این دل پردرد من دیوانه است

     

    میروم از رفتنم تو شاد باش

    از عذاب دیدنم آزاد باش

     

    گرچه تو تنهاتر از من می شوی

    آرزو دارم روی عاشق شوی

     

    آرزو دارم بفهمی درد را

    تلخی برخوردهای سرد را



    دیگه مشهد رنگ بوی تو رو نداره ..اینبا مشهد بعد ز اون همه بی وفایی تو با وفایی من....دوباره رنگ خودشو داشت...رنگ من و تنهایی و غربت امام رضا که هر غریبی مثه منو راه میده....اره مشهد اینبار غریب تر از هر بار بود...و تنها تر از تموم مشهدایی که تو سال گذشته رفتم...حتی مشهد اردیبهشتم که تنهای تنها بودم.....هیچوقت دلیل کارهاتو نفهمیدم....
    نه تو...نه ثونار ..نه همه اون کسایی که منو و وفاداریم رو دیوونگی دونستن..
    خدایا چقدر دلتنگم..
    دلتنگم..
    .دلتنگم
     
    یه روز قاسم نوشت تموم حرفام دو نقطه است...
    اما
    تموم حرفای من و دلم..یه نقطه بیشتر نداره اونم نقطه ایه بین منو و همه بری فاصله هایی که دوست دارن با دل دارن...
    نوشته شده در جمعه 1389/05/01ساعت 17:11 توسط ستوده|


    آخرين مطالب
    » دوست ...
    »
    »
    » تصویر رویایی من !!
    » دلم گرفته ...!!
    » فراموشی نوشت
    » رد ای احساس..!!
    » یادش بخیر
    » بخاب اروم
    » این منم ببین...!!
    Design By : Pars Skin